این چه عشقی است؟

به خیال خود عاشق آقایمان هستیم.ولی آیا واقعا این طور است؟عاشق همیشه به معشوقه خود فکر میکند و برای دیدار او لحظه شماری میکند ولی آیا ما نیز این گونه هستیم؟

در زندگی به تنها چیزی که فکر نمیکنیم به لحظه دیدار است.عاشقی به این سادگی ها نیست.خودمان را گول نزنیم.به معنای واقعی عاشق باشیم.به معنای واقعی آقایمان را بشناسیم.با دل او را صدا زنیم نه با زبان و آن هم زبان ناصواب.بیاییم و او را بشناسیم از ته دل و همان طور که است.ما بسیار سنگ دل هستیم زیرا که آقایمان،همیشه به یاد ما است و ما را نظاره میکند و این ما هستیم که خود را در لابه لای اوهام و آرزوها و حجاب های پست دنیوی پنهان کرده ایم.اندکی به خود آییم،او، در انتظار ماست.

بکوشیم و سوار بر کشتی نوح زمانه این ناخدای با خدا و شمشیرهای از نیام هویدا شده به سوی ساحل امن دولتش روانه شویم.از همین امروز که فردا،دیر است.

تگها Tags: امام زمان
/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی

متکبر کسی است که مردم را به سمت خود دعوت میکند نه به سمت خدا.

شکروی

Hello It was used You wish for the ending of Elevated God Be مرحبا انه كان يستخدم كنت ترغب في إنهاء الله مرتفعة أن تكون سلام بسیار مورد استفاده قرار گرفت برای شما از خداوند تبارک و تعالی عاقبت بخیری آرزومندم موفق باشید شکروی 30002404390696 سرفراز باد ایران http://salamshokravi.persianblog.ir

منتظر

یَابنَ الخِیَرَة المُهَذَّبین به خراسان که تبعید شدم،وازدیار خود آواره گشتم شاد بودم که مرا به همسایگی جّدغریبت،فرستادند، وروزی که چای زهر آلود عمال رضاخان به من نوشاندند ودر نماز جانم را گرفتند،خاطره جنایت مامون برای من تکرار شد.من منتظرت بودم.كه بیايي تا شمع¬های غریبی¬ام را خودت خاموش سازی ،صدايت كردم كو مرغ سحر تا بزند بر سر شب سنگ ، كو پيك بهاران كه رسد از بهر باران ،كو عطر زمين تا بدود در پس باران ،مولاجان بیا تا در روز جشن آمدنت نامه¬های آذین به اشک را خودت از من بگیری بیا که چاه انتظار،اشک¬های،گونه¬ها مرا،بی¬پاسخ،گذاشته است. مو لاجان ببين چگونه از آسمان اشک می بارد اشک انتظار، و از زمین غم می بارد غم نبودت

منتظر

مولایم سلام دلمان برایتان تنگ شده است آقا... کودک که بودیم روز جمعه را روز ظهورتان می خواندند آقا....!حال بزرگ شده ایم و جوان،و باز هم روز جمعه را روز ظهورتان می خوانند آقا...!نکند پیر شویم و باز هم روز جمعه را روز ظهورتان بخوانند آقا...؟نکند تن به سردی خاک بسپاریم و باز هم روز جمعه را روز ظهورتان بخوانند آقا؟ ما جوانیم و آرزوها داریم...یکی از آرزو هایمان ظهور شماست آقا..می دانم که عاشق کم دارید آقا...!همه دوستتان داریم اما از عشق خبری نیست آقا عاشق بودیم ظهور میکردید آقا...! می دانم که اگر ۳۱۳عاشق محیا بود ظهور می کردید آقا...!می دانم همه در هیاهوی شهر و زندگی روزمره حل شده ایم آقا...طعم گس عشق های دروغین زمینی بد جوری در زیر زبانمان مزه کرده است آقا...!صبح جمعه را در غفلت نیمه شبها می خوابیم و خبری ازندبه نیست آقا...نماز شب شده است آرزوی محال برایمان آقا...صبر هایمان کم شده است آقا...آنقدر حواسهایمان در گرانی گوشت و مرغ و ارز و طلا پرت شده است که چهار رکعتمان سه رکعت می شود آقا..نماز های احتیاط مان زیاد شده است آقا !!!!!

منتظر

مولايم قصور از من است،من در کوچه های مدینه،شکسته شدن شاخه های یاس را دیدم،خم به ابرو نیاوردم وبه سقیفه پناه بردم،شقایق را دیدم در محراب عبات چگونه پرپر کردند بي تفاوت كنار او رد شدم ودل به اشعريها دادم و مشاهده كرديم ياسمن را درگلدان خانه اش غريبانه پژمرده ،لاله ها را در نینوا سرمي برند ونیلوفر را در خار مغیلان با زنجیر مي بردند و،باز سکوت کردم وبه علفهای هرز مشغول شدم،کسی که هوس علفهای هرز دارد، با نرگس زارش چه کار،

منتظر

مولايم می دانم قصور از من است من بارها از کوچــه ات عبور کردم،در هر مجلسی تو را صدا زدم،چه اشکها که نریختم،چه شعرهایی که ننوشتم، وچه نوحه هایی که نخواندم،و چه چشم انتظاریهای که نکشیدم. به سر وسینه زدم وحسین،حسین گفتم،اما ارادت در حد شعار و ورد زبان باقی ماند.فقط نامه ای بیش نبود که آنهم با شور آفرینی مسلم ،حبیب،سلیمان،مختار قلم زدیم، یزید سلطه گر،عبیدال.. هوس ،عمر بن سعد طمع وشمر کینه دروازه های کوفه دل ما را بسته است.ونمی گذارد حسین رحمت،ابوالفضل ایثار وآزادگی حر در زندگی فردی خانوادگی،اچتماعی سیاسی واقتصادی ما قدم بگذارد،برای علی اصغر شبانه روز نوحه خواندیم،اما چه علی اصغرهایی در خانه مان بزرگ شد واز دادن آب حیات وایمان زلال به آنها دریغ کردیم،تا اینکه گرفتار تیر سه شعله حیله ،هوس وخشم شدند.

منتظر

مو لا جان می دانم قصور از من است که میان ادعا وعملم سالها نوری فاصله است میوه ممنوعه نه تنها کوفه دل را ازمهر، رأفت،ایثار محروم کرد.بلکه در کارزار نینوا،با جلادی" حرمله" وجنایت" شمر" همسو نمود تا نه گوش به ناله مظلومان حساس باشد،نه حرمت بزرگان را پاس بدارد اگرچه گاهی برای ادب وایثار عباس نوحه سرائی کردم،اما در نینوای کار وتلاش مانند" ابن الطفیل" دست ادب وایثار را قطع کردم وبا هزاران تیر تبصره و مواد،بخشنامه وآییننامه مراجعین نیازمند که به غلط ارباب رجوع نامیده می شود، تشنه به منزل برگردندم.دلی که با شِمر همسو باشد ،دیگر با سکینه تشنه منتظر کاری ندارد،دلی که با" حـــرمله" همراه شد،گرسنگی کودک ومرگ ومیر نوزادان دلش را به لرزه نخواهد آورد.خواه این مرگ با تیر سه شعله باشد یا سیاست انقباضی ویا استثمار دیگران که معیشت خانوارها را تحت تاثیر قرار دهد.

منتظر

مو لا جان می دانم قصور از من است، كه در بزمهای غافلانه ای که با نام وعنوانهای مختلف آراسته ایم،از هیچ پیام وسخنی به خود نمی آییم وپا برهنه از خانه غفلت نفس تا کوچه های منتهی به ظهور نمی دویم، اکثریت قریب به اتفاق ما در تمام سال از توغافلیم، و قلیلی از ما نیز به هنگام مشکلاتمان از تویاد می‏کنیم...ماجرای تلخی است،که بالهایمان بوی نای ماندن گرفته است وشوق پرواز از خاطره دلمان پاک شده است.دلمان حسین می خواهد که زهیرما را از خواب بیدار کند وسرلشکر عاشورائیان قرار،دهد، نه اينكه اسب ترحم به او پيشكش كنيم ،حسين نيازي به ترحم ندارد وخود ازاده است وبا ابن حر كه با شور مختار به هيجان ايد وبا فتنه مصعب ياغي شود كاري ندارد. مولايم دل ما صاعقه سخن امام کاظم را می خواهد،که" بُشر" وجودمان را" حافی" کند و از قطره مردابی که ما را در بند و زندان هزار هوس ،سازودول گوناگون گرفتار نموده آزاد، وتا بیکرانه ها شهر ولایت وسعت دهد. مولاجان براي ما دور ماندگان از صحنه عاشورا، يك راه بيشتر نمانده و آن ثبت نام در كلاس ((انتظار)) تو است وآنان كه در كربلا چكاچك شمشيرها را نچشيدند، بايد مرارت ((انتظار)) را به جان بخرن

منتظر

مو لايم می دانم قصور از من است من بارها از کوچه ات عبور کردم،چه شبهایی به ستاره های آسمان نگاه کردم که طلوع خورشیدت را ببینم،اما با طلوع سپیده به خواب ظلمت فرورفتم،من حتی زنگ خانه ات را به صدا آوردم،اما شرمم آمد با تو روبرو شوم،آخه لباس خوبی به تن نداشتم،رها کردن غرائز را آزادی،دخل وتصرف اموال عمومی واستثمار دیگران را توانمندی و زرنگی نامیده بودم،ویک سری تشریفات که با ورد زبان همراه بود به آن نام عبادت گذاشته بودم،وردی که بجای بیدار کردن لای لای می خواند من با این آزادی،توانمندی وعدالت چگونه می توانم تو را ملاقات کنم!مو لاجان من چگونه تو را می توانم ببینم در حالیکه ترس خود را با" احتیاط"حرص را با"لزوم تأمین زندگی"ضعف وکوتاهی ها را با"قضا وقدر" وکتمان واقعیتها را با"تقیه"یا بی تفاوتی رنگ می کنم، مو لايم به روسياهي‌مان نگاه نکن و به دستهايمان که خالي اند،و به زبانمان نیز گوش مسپار که گناهکارتر از آن است که تو را با صداقت و اخلاص بخواند،قلب آن اندک بندگان واقعی خداوند را ببين که هر روز ـ صبح و شام ـ تو را مي‌خوانند... تو را به پهلوی مادرت دعا کن که «دعای ما به در ب

منتظر

مولاحان گاه از دوریت دلتنگ شده، قلبم می سوزد.چشمانم شعله می کشد، اشکم می جوشد و احساسم فریاد بر می آورد «أین المعز الاولیاء» . واین کمتر بهایی است كه برای نذر وجودت مي پردازم تا تو بيايي!کجایی‌ ای‌ ترنم‌ زیبای‌ بهاری‌، ای‌ بهانة‌ بارش‌ ابرها، ای‌ صدای‌ خستة‌ زمین‌ به‌ گوش‌ فلک‌، ای‌ بلند سرور، سروستان‌ طاها! چه‌قدر طولانی‌ است‌ سفرت‌، آن‌ روز که‌ برای‌ اولین‌ بار رفتی‌ نمی‌دانستيم‌ سفری‌ چنین‌ طولانی‌ در پیش‌ داری‌. شاید آن‌ روز خودت‌ هم‌ نمی‌دانستی‌. بيا نگاه كن