طلوع مغربی

از خورشید شنیدم که می گفت: بی تاب طلوع مغربیم.

/ 9 نظر / 8 بازدید
منتظر

اي پسر فاطمه روزی که رسول خدا به آسمان پرواز کرد،همه زندگی در برابر چشمانم تیره وتار شد،اشکها از گوشه چشمان همچون باران جاری بود،اندوه انقدر بزرگ بود،کل هستی عزادار شد،وآسمانی که با رنج پیامبر، جهاد مهاجرین وانصار،شکنجه بلال وعمار وخون شهداءاحد،بدر،یاسر ،سمیه،حمزء وجعفر آبی شده بود یک مرتبه تیره وبا ابرهای ظلمانی هوای پوشیده گشت،و بتهای شکسته شده،باند بازی،قوم گرایی،سلطه جویی و قدرت طلبی به هم متّصل و در کعبه دلها جا گزین توحید،رأفت و مهربانی شد کنار کتاب مهر ودر دیار رحمةالعالمین خشم متولدشد، وبه مشت،لگد دشنام وهیزم تبدیل گشت شلاق که سالها از این دیار گم شده بود دو باره پیدا شد ودار الولایه را در محاصره خود گرفتند. با مشت ولگد حریم حق را شکستند،وسینه شرم وحیاء را دریدند،آتشی که افروختند شعله آن در امتداد تاریخ زبانه می کشد وچه کربلاهای پدید نیاورد، وچه كشتارهايي نكرد. پسر فاطمه ، مردمان مدینه حرمت نگه نداشتند وبه خانه ای که جبرئیل بدون اذن وارد نمی شد ،هجوم بردند،در خانه آتش زدند وپهلویم راشکستند ومحسینی که می توانست حسین(ع) دیگری باشد.به شهادت رساند؛غدیر را فراموش کردند و ولی منصوب خدا را دست بسته مسجد کش

منتظر

اي خورشيد ظلمتها و ماه تمام نماي جمال خدا. مپسندبيش از اين مدينه درتاريكي بماند. اي حقيقت عشق و مظهر پرستش، اي شکوفه طه و غنچه شکفته زهرا، عليهاالسلام. اي سرو خوش قد و رعنا، مپسند بيش از اين زهرا خميده بماند اي چهره ات چون آفتاب، روشن و دلربا، اي در رهت، جانها فدا و نشان غمت، اشکها. اي عصاره زمان و زيباييها، اي هماره با ما و ناپيدا، اي سوخته در فراغت عاشق و شيدا، اي مونس و همدم اوليا، مپسند بيش از اين فاطمه در بيت الاحزان تنها بماند

منتظر

یَابنَ الخِیَرَةِالُمهَذّبین با عروج فاطمه دریاى بى كرانه عواطف و احساسات پاك علی به موج آمد و باران اشك از دیدگان فرو بارید؛ همان گونه كه دست فاطمه در دستش بود، سر او را به سینه چسبانید تا شاید قلب طوفان زده اش ‍آرامش یابد و اقیانوس متلاطم وجودش به سكون و آرامش گراید؛ و ساعتى گریست،. لحظات عجیبى بود. فرشتگان به گریه افتادند و زمین و زمان رنگ غم گرفت آن گاه امیرمؤمنان با زمزمه هاي انتظار فرمود: گرامى همسرم ! فاطمه جان ! مادر پرفضیلت فرزندانم ، دخت پرشكوه پیامبر، با تو هستم با تو هستم كه هنوز صورت قرمز است با تو هم منتظر خاموش!با تو، جلوه نور، فروغ ابدیت ، دخت بهشت ، من ترا مي خوانم من ترا از عمق جان با سوز با فرياد مي خوانم. ببين علي تنهاست

منتظر

فاطمه جان ! دورى تو براى من سخت است و فراقت گران .دوریت سوگ پیامبر را برایم تجدید مى كند، فاطمه جان با رفتند عدالت خانه نشین، ومیل بازگشت به جاهلیت در دلها پديدارگشت وبخشي از زندگي ها را ربود كه شايد بتهاي جا هليت در قاب ايل وتبار وسابقه جهاد ويا كاخ سبز برگردند .سخن نبوی را که فریاد میزد لا فضل العربی علی عجمی....اکرم عندال...اتقیکم فراموش شدوتبعیض بر اساس نژاد،رنگ،ثروت موقعیت متولد گشت بلال دیگر اذان نگفت واباذر به صحرا تبعید شد،در کنار خشم اشرافیت صدر نشین مجلس شد. وفریب ونیرنگ سر لوحه سیاست گشت. علي تنها وغريب گذشت. در اين تنهايي در این دیار غریب در بى‏نشانه‏ترين نقطه خاك، مردى مى‏بينيم؛ سر در چاه مويه مى‏كند. ومی گوید. صبر و بردبارى من، با از دست دادن فاطمه سلام‏الله‏عليها كم شده، توان خويشتن‏دارى ندارم0(خطبه 202) نمى‏دانيم علي جان چه بايد گفت؛ فقط مى‏خواهيم هم‏نواى مويه‏ها شما باشيم).و با شما انتظار مهدي رابكشيم فاطمه را رها كن كه اين جهان ديگر ظرفيت او را ندارد ومنتظر بمان تا مهدي آيد جهان را مهيا او كند

منتظر

به او نگاه مى‏كنيم كه چقدر رها و بى‏تعلق به اعماق چاه خيره مانده است! وظلمتهایی که بر بنی بشر جاری شده می بیند. ببين در در باغ سينه انتظارش گل صد برگي روئيده كه هر برگش آينه روي تو هويدا گشته حكومت براى شما از لنگه كفش كهنه، بى‏ارزش‏تر است؛ آخر چه كسى مى‏تواند شما را حريص بر حكومت بداند؟ (با خنده تلخ، سر تكان مى‏دهد) شخصى در شورا گفت: فرزند ابوطالب! نسبت به خلافت حريص است. گفتم: به خدا شما با اين كه از پيامبر دورتريد، حريص‏تريد؛ اما من كه از هر جهت شايسه‏ترم، فقط حق خود را مى‏خواهم و شما حائل شده‏ايد و دست رد به سينه‏ام مى‏زنيد... او در جواب من مغلوب شد و ندانست چه بگويد.(خطبه172) بى‏ترديد او از مردم جاهل بوده است. از همان‏هايى كه بانو اجازه نداد در تشييع جنازه‏اش حضور يابند؛ شما چه آينده‏اى را براى اين گروه و پيروانشان مى‏بينيد؟ براي اين مردمي كه داشته هايشان را زمين گذاشتند وبه ديگران پناه بردند اگر مردم دست از يارى حق بر نمى‏داشتند و در خوار ساختن باطل سستى نمى‏كردند، هيچ گاه، در نابودى آنان طمع نمى‏شد و هيچ قدرتمندى بر آنان پيروز نمى‏گشت. به جانم سوگند! سر گردانى آنان بيشتر مى‏شود؛ زيرا به حق پشت كردند و

منتظر

یاَبنَالغطارفةالانجَبین،گوئی غربت خانه زهرا در مدینه پایانی نداشت ،خشم لگدوآتش در زهر کین تجمع یافت واز درب خانه به خانه آمد تا پاره تن رسول ال.. را غرق خون کند وشلاق کوچه به تیر وکمان تبدیل گشت سرکشی را به بینهایت رساندند وهیچ افترایی دریغ نکردند ،در اين زمان که طشت پرخون شدمنتظرت بودم وصدا زدم اَینَ المَنصُورُ عَلی مَنِ اعتَدی عَلَیهِ وَافتَری کجایی تا این قوم سرکش را آرام کنی!

منتظر

بِاَبی اَنتَ اُمّی ونَفسی لَکَ الوِقاءُ والحِمی یا امام زمان جانم بفدایت وپدر .مادرم سپهر بلایت باد، نه اشک ها در چشم دوام می آورند،سخن از عاشورا بگویم،نه برای واژه ها آسان است که روایت درد کربلا کنند،خاکها بیابان می دانند سیلی آفتاب یعنی چه!تشنگی را باید از ریگها صحرا پرسید که آب چه می ارزد!از سکوت مدینه بگوییم یا از ناآرامی کوفه،ویا از بدبینی شام،فریاد را از قاموس کوفه،مدینه وشام ربوده بودند،واراده ها از سقیفه چپاول شده بود،از متن قران فاصله گرفته بودند،حرفها فاسد بود وازپشت میله زندان سینه دستی بیرون نمی آمد تا"هل من ناصر ه ینصرونی" راپاسخ دهند،از "دشنه دشنام" کم نگذاشتند، وبه گلو ششماهه و بدنهای پاره پاره هم رحم نکردند. اما نومید نشدم ،منتظرت بودوفریاد زدم: اَینَ الطّالِبُ بِدَمِ المَقتُولِ بِکَربَلاءَ کجائید ای انتقام گیرنده خون شهداءکربلاکه انتقام خون جدت را از دشمنان بگیرید.منتظرت بودم. مولايم با آه دلم در نی لبک عاشقی¬ام تنفس كردم تا در روز امدنت زیباترین آهنگ¬ها را بنوازم . مگر نه این که آهنگ انتظار با شعر بغض آلوده و اشک و آه حسين زیباتر می¬شود ! من مبهوت اين زيبا

منتظر

بَابنَ السّادَةِ المُقَرّبین َظلم وستم ستمگران درکربلا پایان نیافت، و بارفتند آسایش از فراز سرمان رفت .وچشمانمان به تاریکی خرابه ها عادت کرده بود،زنجیر بر دست وپایمان نهادندو درمیدان شهرها گردانند،برخی مان را کشتند وبرخی به اسارت بردند،برخی را زندان کردند، ویا تبعید نمودند ، داغ مسمومیت حسن همیشه تازه بود وکار جعده ومعاویه را هشام بن عبدالملک،ولید بن عبدالملک ،منصور دوانقی ،هارون ،یحیی برمکی،مامون معتصم،متوکل ،معتمدها تکرار می کردند. فَقُتِلَ مَن قُتِل وسُبِی مَن سُبی واُقصی مَن اُقصی اما ما به وعده خداوند امیدوار ومی دانستیم اِذ کانَت الاَرضُ لله یُورِثُهامَن یَشاءُمن عِبادِهِ اتفاق خواهد افتاد. ومهدی از نسل ما خواهد آمد. وبا هر داغ انتظار تو را می کشیدیم، منتظرت بودم. مهدي جان قلب تو نوید را به حقیقت تبدیل می کند و مي گويدمنتظران منتظَر اول شخص مفرد غایب در راه است اسوه ی ایثار، نمونه ی صبر و تمثال شکیبایی، چشم به دار بدی ها گشود.مي ايد تا آیینه و قرآن برادر را مهیا کند، مي آيد تا تن سرد رقیه را در آغوش گیرد، مي آيد زينب را كمك كند بر اسب سوار شود مي آيد تا همنوای سجاد باشد و مي آيد تا اسلام باشد، ایمان

منتظر

بَابنَ النّجُبَاءِ الاَکرَمین از هیچ ستم وجنایت دریغ نکردند،زنده به گور مان کردند ،خانه یمان را آتش زدندوخواب کودکانمان را آشفته نمودند، در دیوار کاخهایشان زنده زنده دفن مان کردند،امنیت را از ما ربودند و آواره بلاد دوردست خراسان،مازندران ،افریقا شدیم ویا زندگی مخفی را گزینش کردیم که حتی فرزندانمان از نسبشان به فاطمه با خبر نبودند،اما ماصبر ومقاومت نمودیم،ما صبر را قرنها می شناسیم ودر خانه علی آموختیم با صبر حسن وشور حسین عاشورا رابه نسل وعصرهای بعد بردیم وجاده سبز انتظار را ترسیم کردیم وتو را صدا زدیم،که کجایی ای نابود کننده اهل طغیان وعصیان وگناه ایَنَ مُبیدُ اَهلَ الفُسوقِ والعِصیانِ والطُّغیانِ.منتظرت بودم.