صاحب زمان من

*مردی در ساحل امن دولتش ، چشم به راه ماست*

همه مسیر ها به مهدیه ختم می شوند
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱   کلمات کلیدی:

تمام شد،دیگر جاده ای به سوی منافع غرب احداث نخواهد شد.جاده ها دیگر به رم ، لندن واشنگتن ختم نمی شوند.دیگر توطئه ای از جانب غرب در کار نیست .همه واقعه ها،نشانه اند. مسیرها به سوی غایت خود ،آنجایی که باید باشند، هستند.غرب بر لبه پرتگاهیست که خود، سازنده آنست.دموکراسی غربی ،در احتضار به سر میبرد.مردمان بیدار شده اند و خود به جنگ ساخته خویش، شمشیر کشیده اند.پایان تاریخ در حال رقم خوردن است و آخرین قطعه عالم امکان در حال قرار گرفن.مردمان مسیر را یافته اند،مسیری که آنها را از چنگال اهریمن نفسانیت و انانیت رهایی خواهد داد.انسان، در آستانه تاریخ به سر میبرد در آستانه تاریخی که آغازی بر یک پایان است.آغاز هستی،آغاز انسانیت،انسانیتی که شایسته و خلق شده برای آن است.امت واحده در حال شکل گیری و انسجام است.به پاخیزید و آخرین ضربه های شمشیر وحدانیت را بر پیکره چرک آلود غرب زنید.اسلام در حال جان گرفتنی دوباره است.انقلاب بزرگ، نزدیک است.سوار بر کشتی نوح شوید و در دست شمشیر و بر زبان بانگ تکبیر به سوی ساحل دولت کریمه رهسپار شوید.

مردی در انتظار ماست.


خدا،کجاست؟
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠   کلمات کلیدی:

از همان زمان کودکی

سوالی بود مرا همیشگی

خدا کیست؟چیست؟

مکان او در کدام پشت بام خانه ای است؟

کمی بزرگتر شدم

سوال من ولی،همان سوال کودکی

که خانه خدا کجاست؟

کعبه است خانه اش؟

یا که نه ، در خفاست؟

بزرگتر و بزرگتر شدم

ولی سوال من، مانده بود بی جواب

هجر آمد و من ،پرستو بشدم

مرا بال و پری داد

همه جا رفتم...

و سرانجام،بیافتم آن خانه کجاست.

آدرسش اینجاست

کوچه تنهایی ها

خانه ای است رنگی

پلاکش بی رنگ است

دربش آبیست،اما بوستانش،همگی مشکیست

اسم آن خانه غم است

دیوارش از جنس سکوت

همه اش آینه کاری بودند

به تماشا بنشستم،که به ناگه

خدا را دیدم،با آغوشی باز

بگریستم من آنجا

که چرا تا حالا،خانه غم هایم را سر نزدم.

تگها Tags:


این چه عشقی است؟
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥   کلمات کلیدی:

به خیال خود عاشق آقایمان هستیم.ولی آیا واقعا این طور است؟عاشق همیشه به معشوقه خود فکر میکند و برای دیدار او لحظه شماری میکند ولی آیا ما نیز این گونه هستیم؟

در زندگی به تنها چیزی که فکر نمیکنیم به لحظه دیدار است.عاشقی به این سادگی ها نیست.خودمان را گول نزنیم.به معنای واقعی عاشق باشیم.به معنای واقعی آقایمان را بشناسیم.با دل او را صدا زنیم نه با زبان و آن هم زبان ناصواب.بیاییم و او را بشناسیم از ته دل و همان طور که است.ما بسیار سنگ دل هستیم زیرا که آقایمان،همیشه به یاد ما است و ما را نظاره میکند و این ما هستیم که خود را در لابه لای اوهام و آرزوها و حجاب های پست دنیوی پنهان کرده ایم.اندکی به خود آییم،او، در انتظار ماست.

بکوشیم و سوار بر کشتی نوح زمانه این ناخدای با خدا و شمشیرهای از نیام هویدا شده به سوی ساحل امن دولتش روانه شویم.از همین امروز که فردا،دیر است.

تگها Tags:


طلوع مغربی
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠   کلمات کلیدی:

از خورشید شنیدم که می گفت: بی تاب طلوع مغربیم.


تا دیر نشده
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤   کلمات کلیدی:

اگر بعد از طلوع آفتاب از خواب بیدار شدیم،نمازمان قضاست.


حسینی شدن
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤   کلمات کلیدی:

شرط حسینی شدن،با مسلم(ع) ماندن است.


خدا بود و دیگر هیچ
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤   کلمات کلیدی:

سلام. به وبلاگ  صاحب زمان من خوش آمدید.